خاطرات اردوگاه تکریت۱۱ از زبان اسماعیل یکتایی لنگرودی
خاطرات اردوگاه تکریت۱۱ از زبان اسماعیل یکتایی لنگرودی

در زیر بخشی از خاطرات آزاده و جانباز ، هنرمند نویسنده و شاعر بسیجی حاج اسماعیل یکتایی لنگرودی را تقدیم حضورتان می کنیم : ……ابتدا هر بیست و یک نفرمان را مفصلاً تنبیه کردند و بعد ما را آماده کردند تا به اصطلاح خودشان تلفن بزنیم. عدنان نزدیک ایستاده بود و نوبت هر کس که […]

در زیر بخشی از خاطرات آزاده و جانباز ، هنرمند نویسنده و شاعر بسیجی حاج اسماعیل یکتایی لنگرودی را تقدیم حضورتان می کنیم :

……ابتدا هر بیست و یک نفرمان را مفصلاً تنبیه کردند و بعد ما را آماده کردند تا به اصطلاح خودشان تلفن بزنیم. عدنان نزدیک ایستاده بود و نوبت هر کس که می شد، با چند سیلی محکم او را روانه تلفن خانه(!) می کرد. وقتی نوبت من رسید، با خودم فکر کردم که از فرصت استفاده کنم و تا عدنان مشغول صحبت با نگهبان دیگری است از دستش بگریزم و لااقل بدون کتک پای دستگاه بروم. اما همین که به پای دستگاه رسیدم، فریاد خشم آلود عدنان که با عصبانیت مرا صدا می زد بلند شد. ناچار برگشتم و پس از خوردن چند سیلی محکم، دوباره به سمت دستگاه شوک رفتم تا برای خانواده تلفن بزنم!

 

هوا گرگ و میش بود که ما را به اتاق فرستادند. چند دقیقه بعد، هنوز از درد تب و تاب شکنجه و شوک خلاص نشده بودیم که سر و کله لفته پیدا شد. آمده بود پشت پنجره و اسم و شغل بچه ها را می پرسید. او مرد ساده لو و زودباوری بود. از ما می پرسید که چکار کرده اید و چرا شما را به اینجا آورده اند؟ حزب الله یعنی چه؟ و از این قبیل سوالها که جواب دادنش هیچ فایده ای نداشت و دردی را دوا نمی کرد. یکی از بچه ها به او می گفت که عده ای خود فروخته ما را به جرم حزب اللهی بودن و خواندن نماز جماعت به شما معرفی می کنند و شما هم به همین دلیل ما را تنبیه می کنید.

 

در حالی که جرم ما ذکر کلام خدا است. لفته کمی به فکر فرو رفت و بعد گفت: آنهایی که خود فروخته هستند من حرفشان را باور نمی کنم، مگر این که آنها را با اشخاص مورد اتهام رو برو کنم و قضیه برایم روشن شود.

 

او تا حدودی درست می گفت و هر گاه خائنی بچه ها را لو می داد، آنها را با هم روبرو می کرد و سعی می کرد به اصل موضوع پی ببرد و اگر غیر از این می شد، شخص خائن را تنبیه می کرد. روزها می گذشت ، بی آنکه لحظه ای از شکنجه و تنبیه در امان باشیم. شکنجه ها متفاوت بود. با کابل به بدنمان می زدند و سپس ما را داخل حوض آب سرد می انداختند که در هوای سرد، این کار به تنهایی نوعی شکنجه بود و هنگامی که بدنمان خیس می شد ما را بیرون می آوردند و دستور می دادند که روی زمین غلت بزنیم تا سنگریزه و خاک به بدنمان بچسبد و بعد دوباره با کابل به جانمان می افتادند. و این جزء ساده ترین شکنجه ها بودتا این که یک روز سرگرد به اتاق ما آمد و صحبتهایی راجع به شکنجه ها و تنبیهات کرد.

 

بچه ها برای دفاع از خود بلند شدند تا حرفهایشان را بزنند. من هم می خواستم چیزی بگویم که سرگرد گفت: اگر شما ساکت و آرام باشید و کاری به کار دیگران نداشته باشید، من هم شما را اذیت نمی کنم.

 

البته به غیر از سه نفر: اسدالله، داود، و اسماعیل. چند ثانیه ای سکوت کردم و بعد درآمدم که ولی من که کاری نکرده ام و اصلاً با وجود نگهبانهای شما چه کاری از من معلول ساخته است؟!

 

سرگرد گفت: ولی تو با زبانت کار می کنی و هنوز زبانت قطع نشده  کاش مین بجای پا باعث قطع شدن زبانت می شد! و سپس به بقیه بچه ها رو کرد و گفت: آخر به شما چه که بچه ها را سفارش به نماز و مسائل دینی کنید؟ مگر شما آخوند هستید؟ از این به بعد نباید کاری به مسائل داشته باشد. من شما را بین بچه های دیگر می فرستم ولی مواظب رفتار خود باشد……