طلاق از شیمیایی دفاع مقدس
طلاق از شیمیایی دفاع مقدس

چه جدایی سختی!!! … زن جوان رو به قاضی کرد و با بغض گفت:((حاج آقا ! چی کار کنم؟ بچه دار نمی شیم. تازه دکترا میگن اگه بچه دار هم بشید ممکنه  به خاطر اثرات شیمیایی فرزندتان معلول باشه.حالا اینا به درک! وقتی به سرش میزنه هیچ کس جلو دارش نیست همه چیزو داغون میکنه […]

چه جدایی سختی!!!

… زن جوان رو به قاضی کرد و با بغض گفت:((حاج آقا ! چی کار کنم؟ بچه دار نمی شیم. تازه دکترا میگن اگه بچه دار هم بشید ممکنه  به خاطر اثرات شیمیایی فرزندتان معلول باشه.حالا اینا به درک! وقتی به سرش میزنه هیچ کس جلو دارش نیست همه چیزو داغون میکنه . دست بزن هم داره!شما رو به خدا حکم طلاق را صادر کنید!))

اصرارهای قاضی فایده نداشت .صادق گفت:((حاج آقا!خانمم حق داره .گناه این چیه که من بچه دار نمیشم!۱۲ سال با موجی زندگی کرده بسشه دیگه طاقت نداره))

…….. چندروز بعد چندین امضا روی طلاق نامه نقش بست و صادق و لیلا راهشان از هم جدا شد.

***

داخل آسایشگاه نشسته بود برای خودش چاووش می خواند . سه ماهی میشد که لیلا را ندیده بود . نگهبان سراغش آمد و گفت:((ملاقاتی داری)) وارد اتاق ملاقات که شد لیلا را دید . سرش را پایین انداخت و سلام کرد ، لیلا هم سر به زیر پاسخش را داد و با عجله گفت:((نگران نباش! امروز رفتم بهشت زهرا قبر پدر و مادرتو شستم . این کمپوت ها رو حتما بخور برات خوبه،اگه پول هم خواستی خبر بده برات میارم)) مشخص بود که جمله هایش را از حفظ می گفت. حرف هایش که تمام شد بی تفاوت ایستاد و گفت:((من باید برم ،کلی کار دارم خداحافظ))این را گفت و رفت.

صادق کشان کشان خودش را کنار پنجره کشید . مردی عصبانی داخل حیاط آسایشگاه ایستاده بود و سیگار پک میزد ،لیلا که وارد حیاط شد سراغش رفت و جمله هایی را به او گفت که صادق نشنید اما مرد فریاد زد:((مگه نگفتی فقط ۱ دقیقه؟ بار آخرت بود که اینجا آمدی)) و هر دو به سمت ماشینی که روبه روی آسایشگاه پارک بود رفتند.

صادق هم روی تختش نشست و به ساعت خیره شد…