یادبود مرحوم حاج حبیب الله معلمی
یادبود مرحوم حاج حبیب الله معلمی

دکترمحمدمهدی بهداروند از روزی که شنیدم حاج حبیب الله معلمی در بستر بیماری افتاده، سخت غمگین شدم. احساس می کردم بغضی در گلویم مانده که باید بیانش کنم. خاطرم نیست که اولین بار کی او را دیدم ولی به نظرم همراه حاج صادق آهنگران قبل از عملیات والفجر ۸ در کیانپارس منزلشان رفتم. پیرمردی تکیده […]

دکترمحمدمهدی بهداروند

از روزی که شنیدم حاج حبیب الله معلمی در بستر بیماری افتاده، سخت غمگین شدم. احساس می کردم بغضی در گلویم مانده که باید بیانش کنم. خاطرم نیست که اولین بار کی او را دیدم ولی به نظرم همراه حاج صادق آهنگران قبل از عملیات والفجر ۸ در کیانپارس منزلشان رفتم. پیرمردی تکیده و ساکت بود. صادق مرا که معرفی کرد تنها نگاهی عاقل اندر سفیه کرد وخنده ای زد و گفت خوش آمدید. از اولین تصویری که از او دارم چیزی زیادی یادم نیست ولی دورترین تصویری که از او دارم هم با او تفاوتی ندارد. 

بعد از فتح فاو در حالی که دوستان خوبم مثل مسعود اکبری، محمدرضا ایزدپور، حمید صالحی، بهرام رحمانی در لب چولان های اروند در شب سرد بهمن ۱۳۶۴ به شهادت رسیدند به اهواز آمدم و سری به شاعر شعر جنگ زدم و از او خواستم در رسای این شهدا نوحه ای بسراید.

حالش اصلاً خوب نبود ولی قول داد کاری کند.

در خطوط پیشانی اش که خیره می شدم تو گوئی دردی رسوب کرده در آن که به چشم می آمد.

عاقبت رفت و من باز احساس ناداری برم غلبه کرد. به همین سادگی یکی از عزیزترین هایم را از دست دادم. البته برای من نه برای کسانی که حتی برای یک بار حاضر نشدند سری به او در بیمارستان نفت اهواز بزنند و بابت زحمات او در هشت سال دفاع مقدس تفقدی نمایند. یاد آن مرد آسمانی بخیر. به حاج صادق دوست عزیزم تسلیت می گویم. به سیف الله معلمی فرزند عزیزش نمی دانم تسلیت بگویم یا نه. زیرا حاج حبیب الله معلمی کمتر از شهیدی خدمت نکرد اگر نگویم بیشتر.

باورم نمی شد دیگر حاج حبیب الله معلمی از آی سی یو بیمارستان شرکت نفت اهواز بیرون نیاید. همین چند روز پیش بود که با حاج رضا نبوی مداح خوب اهوازی و دوست دوران دفاع مقدسم در حرم امام رضا تلفنی صحبت می کردم. وقتی از حاج حبیب الله گفت دلم گرفت و از او خواستم پشت پنجره فولاد برایش دعا کند. او می گفت وقتی چند روزپیش عازم سوریه بودم در کنار تخت بیمارستان در گوش شاعر شهرمان گفتم کنار حرم حضرت زینب حتماً دعاگوی شما هستم قطره ای اشک از گوشه چشمش سرازیر شد. هر چه بود گذشت. 

می دانم که امروز قلب حاج حبیب الله قرار می یابد. او مدتها بود که با این بیماری دست و پنجه نرم می کرد. چه می دانم با بازی تقدیر چه کنم. حاجی ما عاقبت مثل چراغی که شعله بکشد قد کشید و بی صدا راهی شد. امیدوارم مزد آن همه سروده هایش را در شب اول قبر در طبقی از نور بگیرد. دعا می کنم ما هم مثل شاعر شهرمان این چنین ساده و بی ریا راهی شویم.

حرفهایم برای این مرد بزرگ تمام نشد ولی حس می کنم کاغذ می سوزد و شعله ای که به ظاهر دیده نمی شود بر آن خطی از خاکستر می گذارد. یادش بخیر/۵۹۸