او تمام قد ایستاده بود ، و ما را نگاه می کرد ! . . .

یکی ازشب ها قبل از عملیات والفجر ۱۰ ، در اطراف ارتفاعات گرده رش برای شناسایی رفته بودیم . به همراه شهید حسین املاکی و شهید جمشید کلانتری بود . چند نفر از ما را برده بودندکه منطقه را نشان بدهند من فرمانده ی دسته ضربت گردان حضرت رسول (ص) بودم.

کد خبر : 22249
تاریخ انتشار : یکشنبه 9 فروردین 1394 - 8:53

یکی ازشب ها قبل از عملیات والفجر ۱۰ ، در اطراف ارتفاعات گرده رش برای شناسایی رفته بودیم . به همراه شهید حسین املاکی و شهید جمشید کلانتری بود . چند نفر از ما را برده بودندکه منطقه را نشان بدهند من فرمانده ی دسته ضربت گردان حضرت رسول (ص) بودم.

آن شب که ما حرکت کردیم ، فکر می کنم ساعت ۲ یا ۳ نیمه شب بود.خیلی جلو رفتیم.هربار که می رفتیم ، شهید املاکی یک لحظه می ماند .

قبل از اینکه ما شناسایی برویم ، به ما می گفت که کجا قرار است برویم .می گفت : « فلان جا ، تا به یک شهرک نظامی ، شما را باید ببرم و منطقه را به شما نشان بدهم .رفتیم.به یک جایی رسیدیم که زیر تپه ای بود .بالای تپه دوشکاچی عراقی بود .من اصلاً تصور نمی کردم که حتی مارا تا آن جا هم ببرد.

واقعاً می ترسیدم وقتی که زیر آن تپه بودیم یادم می آید که شهید املاکی روی زمین نوشت : « این تپه همون جایی که من قبلاً گفته بودم بالاش یک دوشکاچیه .» من وقتی شنیدم که تا آنجا آمدیم، گفتم : « عجب جایی مرا آوردی ! »واقعاً در این فکر بودم که الان ما ازبین می رویم .در واقع ما از کمین عراقی ها هم رد شده بودیم .

قلب دشمن بودیم.این جا که رسیدیم ، منطقه را برای ما توجیه کرد و سعی می کرد که در کمال سکوت با اوضاع و احوال منطقه آشنا بشویم.

یکی از این شب ها یک نفر از بچه هایی که همراه ما بود پایش به سیم تله منور برخورد می کند .منطقه وقتی کاملاً روشن شد هرکدام از ماباید  به یک طریقی فرار می کردیم تا در واقع از دید دشمن محفوظ بمانیم.عراقی ها آن شب ما را با گلوله خمپاره دنبال می کردند .به طوری که ما را یا زنده یا مجروح بتوانند بگیرند .دقایقی بعد به سمت کمین خودمان آمدیم و یکدیگر را دیدیم ، حسین املاکی تمام قد ایستاده و نگاه مان می کند.

انگار که از یک مجلس یا جلسه ای بیرون آمده باشد.ولی تمام بدن من و همراهان من گل و لای و خاک بود می خواهم آن شجاعت حسین را برسانم . الان که دارم تعریف می کنم که دشمن با گلوله خمپاره ما را تعقیب کرد.گفتن این حرف ها خیلی ساده است.

آدم باید آن لحظه را ببیند .شاید آن شب تا رسیدن به عقب حدود ۲۰ دقیقه ای طول کشید .در آن ۲۰ دقیقه من آن قدر افتادم و بلند شدم که تمام بدنم کثیف شده بود.همراهان دیگر ، هم همین طوری بودند اما حسین املاکی بدون این که ذره ای خاک روی لباسش بنشیند همچنان تمام قد ایستاده بود و ما را نگاه می کرد.

همرزم شهید

آزاده وجانباز۷۰درصداسماعیل یکتایی لنگرودی

کتاب سماع سرخ صفحه۱۴۸و۱۴۹

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.