واقعاً آدم عجیبی بود ! . . .

یک دفعه دیدم که شهید املاکی بین ما و نیروهای عراقی قرار گرفته و از وسط تیرباران به طرف ما می آید . من تعجب کردم . گفتم : خدایا ؛ این چه طوری رفته آن جا ؟چه طوری دارد می آید.با این که اصلاً نمی شد سرت را بلند کنی و یک لحظه جایی را نگاه کنی.

کد خبر : 22251
تاریخ انتشار : یکشنبه 9 فروردین 1394 - 9:54

سال ۱۳۶۵ بود .بچه ها گفته بودند که یک عملیات خیلی مهم قرار است شروع شود . ما باید برویم منطقه . آماده شدیم وحرکت کردیم و رفتیم منطقه .باآقاحسین املاکی ونامش ازسال۶۲درلشکر۲۵کربلاآشنابودم البته آن موقع رزمندگان گیلان ومازندران وگلستان فعلی باهم درآن لشکربودند.گفتند که در آنجا یکی از بچه های لنگرود از فرماندهان ارشد لشکر قدس گیلان به نام حسین املاکی هست. آقاحسین افتخارگیلانی ها ولنگرودی هادرلشکر۲۵کربلابود!! بعذهاباتشکیل تیپ۵۲قدس ودرادامه لشکر۱۶قدس حضورشهیداملاکی ابهت خاصی به گیلانی ها داد.

سال ۶۵ در اردوگاه شوشتر بیشتر با او آشنا شدم.او در عین حال که از فرماندهان ارشد لشکر قدس گیلان بود ولی انگار یک نیروی بسیجی خیلی ساده ، با اخلاص ، با وقار ، آدم خیلی خوب ، مطمئن و مؤمن بود. وقتی آدم او را می دید ، روحیه می گرفت .

اصلاً یک حال دیگر می شد . من درگردان حمزه سیدالشهدا به فرماندهی سردارشهیدخوش سیرت بودم . وقاروابهت و شجاعت این دو فرمانده همیشه در ذهنم یک الگو بود شهیدحسین املاکی و شهیدمهدی خوش سیرت! البته شهیدخوش سیرت ازیک معنویت خاصی برخورداربود. بعدازاینکه از کربلای ۴ درشلمچه برگشتیم مدت کوتاهی در شوشتر ماندیم ، دوباره برای عملیات کربلای۵ رفتیم در منطقه شلمچه .

آن جا در عملیات ، وقتی آقاحسین را می دیدم ، اصلاً یک حال دیگر می شدم.در اوج تیرباران و خمپاره های دشمن ، هرگز شهید املاکی سرش را پایین نمی آورد . همان طور با سری بالا در پی مواضع دشمن بود .مواظب حرکات دشمن بود. هرجا خطر و گرفتاری بیشتر داشت او هم آنجا بود.یادم می آید چند روزی در جزیره بوارین شلمچه در محاصره شدید دشمن بودیم.

یک دفعه دیدم که شهید املاکی بین ما و نیروهای عراقی قرار گرفته و از وسط تیرباران به طرف ما می آید . من تعجب کردم . گفتم : خدایا ؛ این چه طوری رفته آن جا ؟چه طوری دارد می آید.با این که اصلاً نمی شد سرت را بلند کنی و یک لحظه جایی را نگاه کنی.

ولی ایشان سرپا ایستاده بود و از وسط نیروهای ایرانی و عراقی به طرف خاکریز ما می آمد .باور کردنی نیست اما باور کنید . . . واقعاً من همیشه دوست داشتم در کنارش باشم ولی افسوس که این سعادت دیگر نصیب من نشد

درعملیات والفجر۱۰در بانی بنوک حلبچه من بدلیل انفجارمین پایم قطع شدوبه اسارت بعثی ها درآمدم وآقاحسین املاکی نیز درهمان عملیات آسمانی شد!!

 

همرزم شهید 

اسماعیل یکتایی لنگرودی

کتاب سماع سرخ صفحه۱۵۰ و۱۵۱

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.