هدیـه امام حسیـن (ع) به میـرزا تقی خان امیرکبیـر

با اشک گفت : آنگاه که رگ دو دستم را در حمــام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی از عطش حسین حیا کردم. گفتم : میرزا تقی خان!

کد خبر : 2417
تاریخ انتشار : دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۲ - ۶:۲۹
هدیـه امام حسیـن (ع) به میـرزا تقی خان امیرکبیـر

با اشک گفت : آنگاه که رگ دو دستم را در حمــام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی

از عطش حسین حیا کردم.

گفتم : میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشــید پسر فاطمــه؟  او که از سر تا به پایش زخم شمشیــر و نیزه و تیر بـود!

آیت الله اراکی فرمــود:

شبی خواب امیرکبیر را دیدم، جایگاهی متفاوت و رفیع داشت

پرسیدم چون شهیدی و مظلوم کشته شدی این مرتبت نصیبت گردید؟

با لبخند گفت : خیر

سؤال کردم چون چندین فرقه ضاله را نابود کردی؟

گفت : نه

با تعجب پرسیدم : پس راز این مقام چیست؟

جواب داد : هدیه مولایم حسیــن است!

گفتم چطور؟

با اشک گفت : آنگاه که رگ دو دستم را در حمــام فین کاشان زدند؛ چون خون از بدنم میرفت تشنگی بر من غلبه کرد سر چرخاندم تا بگویم قدری آبم دهید؛ ناگهان به خود گفتم میرزا تقی خان! ۲ تا رگ بریدند این همه تشنگی! پس چه کشید پسر فاطمه؟ او که از سر تا به پایش زخم شمشیر و نیزه و تیر بود! از عطش حسین حیا کردم ، لب به آب خواستن باز نکردم و اشک در دیدگانم جمع شد

آن لحظه که صورتم بر خاک گذاشتند امام حسین آمد و گفت : به یاد تشنگی ما ادب کردی و اشک ریختی؛ آب ننوشیدی این هدیه ما در برزخ، باشد تا در قیامت جبران کنیم.

منبع : کتاب آخرین گفتارها

برچسب ها :

ناموجود
ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 0 در انتظار بررسی : 0 انتشار یافته : ۰
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.