اولین کسی که سبّ و لعن امیرالمؤمنین را باب کرد، معاویه بود. و این امر در زمان معاویه و سپس امویان بصورت یک سنّت متداول ادامه داشت، تا آنکه در زمان عمربن عبدالعزیز خاتمه یافت. زندگی امام علی علیه السلام، در عهد پیامبر صلی الله علیه و بعدها در دوره خلفا، بویژه […]

 

 

 

اولین کسی که سبّ و لعن امیرالمؤمنین را باب کرد، معاویه بود. و این امر در زمان معاویه و سپس امویان بصورت یک سنّت متداول ادامه داشت، تا آنکه در زمان عمربن عبدالعزیز خاتمه یافت.

زندگی امام علی علیه السلام، در عهد پیامبر صلی الله علیه و بعدها در دوره خلفا، بویژه در دوره خلافت خود آن حضرت، عظمتی خاص درجهات علمی و عملی از او به اثبات رسانده بود. مردم خطبه های او را سینه به سینه نقل می کردند. اخبار مربوط به برتری علمی او، احادیث فضائل او به نقل از پیامبر صلی الله علیه و قضاوتهای تحسین برانگیزش را برای یکدیگر و نیز درمحافل حدیثی نقل می کردند. اینها موجب حضور آن فرهنگ در میان مردم بود. فرهنگی که سبب می شد اصحاب آن حضرت، تا رسیدن به شهادت، محبّت او را حفظ کنند. بویژه تداوم این فرهنگ بطور طبیعی در میان فرزندان امام علی علیه السلام، که خاندان پیامبر(ص)تلقی می شدند، برجا می ماند.

امویان و در رأس آنها معاویه این واقعیت را به خوبی درک می کردند، از این رو مصمم شدند تا چهره امام را مخدوش کرده و در هر محفل و مجلسی از او اظهار تنفّر و بیزاری کرده، او را لعن کنند. وقتی ازمروان حکم، از دشمنان سرسخت اهل بیت، سوال شد که چرا چنین می کنند؟ درپاسخ گفت:«حاکمیت بنی امیّه جز با سبّ علی پا برجا نمی ماند.[۱]

اولین کسی که سبّ و لعن امیرالمؤمنین را باب کرد، معاویه بود. و این امر در زمان معاویه و سپس امویان بصورت یک سنّت متداول ادامه داشت، تا آنکه در زمان عمربن عبدالعزیز خاتمه یافت.

معاویه می گفت: این امر باید آنقدر گسترش یابد تا کودکان با این شعار بزرگ شده و جوانان با آن پیر شوند وهیچ کس از او فضیلتی نقل نکند.[۲]

معاویه مقیّد بود در پایان خطبه های خود،امام علی علیه السلام را لعن کند.[۳]

اگر کسی از عمال معاویه از لعن امام علی علیه السلام، خودداری می کرد، معاویه او را عزل می کرد و شخص دیگری به جای او می گماشت.

معاویه و دشمنان ائمه اطهار علیهم السلام، برای از بین بردن نام آن بزرگواران از هیج جنایتی دریغ نکردند، امّا هر روز که می گذرد، نام آن بزرگواران بیشتر از گذشته می درخشد، چرا که حق و حقیقت ماندنی است و آن چه که رفتنی است باطل است.

[۱]. بلاذری، انساب الاشراف، ج۱ص۱۸۴٫
[۲]. ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، ج۴ص۵۷٫
[۳]. همان، ج۴ص ۵۶-۵۷٫