شهید محمدرضا منصفی را بیشتر بشناسیم + تصویر

سرانجام در غروب ۱۹ شهریور ۱۳۶۶ پاسدار اسلام محمد رضا منصفی به همراه دو تن از همرزمانش در یکی از نیزارهای شلمچه مفقود شده و پس از چند ماه پیکرش یافت می شود.

لنگرخبر : در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۴۶ خانوادۀ منصفی صاحب پسری شد که نامش را محمد رضا نامیدند که بعدها نگین درخشان خانوادۀ خود شد.

او اولین پسر خانواده بود و از این رو مورد علاقۀ بیشتر اطرافیان قرار داشت، متانت ، گذشت و کوشا بودن در تحصیل از خصوصیات بارز محمد رضا به شمار می رفت.

پس از سپری کردن دوران ابتدایی و دبیرستان نوبت به حضور در سربازی می رسد، با حضور در سربازی در واحد توپخانۀ تیپ ۲ لشکر ۱۶ قدس گیلان مشغول بکار می شود.

فضای معنوی و عرفانی حاکم بر جبهه ها ، روحیۀ ایثار و از خود گذشتگی رزمندگان و عشق به شهادت او را آنچنان منقلب کرد که به سختی می توان این انقلاب درونی وی را با کلمات تشریح کرد.

محمدرضا در نامه ای که از جبهۀ جنوب برای برادرش نوشته بود احساسات خود را در مورد حضور در جبهه های نبرد چنین بیان می کند :

هر وقت که به مرخصی می آیم و می خواهم برگردم تنها لفظاً می گویم حیف! مرخصی چه زود تمام شد، در واقع مرخصی هم که هستم تمام فکرم اینجاست (جبهه) .منتظرم که مرخصی  زودتر تمام شود و به جبهه برگردم …
شهید در جایی دیگر تأثیر گذاری جبهه به روح و روان انسان را چنین وصف می کند :

در جبهه هر وقت ترکش ها از بغل گوش آدم رد می شود و یا صدای توپ را که می شنوی ، وقتی همرزمانت یکی یکی شهید می شوند، انسان فطرتاً یاد مرگ می افتد و مرگ انسان را بیاد خدا می اندازد و یاد خدا قلب سیاه انسان را شستشو می دهد. هرکس که در فکر خدا و معنویات باشد طرفدار انقلاب اسلامی خواهد بود پس انقلاب ما انقلابی خدایی است و ….
این نوشته ها به روشنی مشخص است که چگونه این شهید بزرگوار در سایۀ حضور در جبهه های نبرد و ایثار ، به کشف و شهودی عمیق در ابعاد روحی و معنوی انسان می پردازد و جنبۀ عرفانی شخصیت خود را تقویت می کند.

بروز این حالات عرفانی در ماه های آخر زندگی وی نیز بیشتر ظهور و بروز داشت.

در یکی از مرخصی ها وی نخستین کاری که کرد تهیۀ عکس پرسنلی جدید برای خود بود و از خانواده تقاضا کرد حتماً از آن عکس در برگزاری مراسم و روی مزار استفاده شود و عملاً بنحوی خانواده را از شهادت خویش آگاه کرد.
سرانجام در غروب ۱۹ شهریور ۱۳۶۶ پاسدار اسلام محمد رضا منصفی به همراه دو تن از همرزمانش در یکی از نیزارهای شلمچه مفقود شده و پس از چند ماه پیکرش یافت می شود.

خانواده وی را از روی محاسن گندمگون و کفشی که بپا داشت می شناسند. اینکه چرا این سه نفر به نیزار رفته و چگونه هر سه نفر شهید شدند برکسی روشن نیست.

غلامرضا منصفی یکی از برادران شهید می گوید که پس از اعلام خبر مفقود شدن محمد رضا به اتفاق داماد خانواده به شلمچه رفتیم و محلی را که آخرین بار محمد رضا به اتفاق دوستان در آنجا مفقود شده بود را هم دیدیم، با توجه به موقعیت محل احتمال اسیر شدن ایشان بعید به نظر می  رسید تا اینکه در اسفند ماه خبر شهادت شهید را به خانواده دادند.

شهید بزرگوار در تاریخ پنجم اسفند سال ۱۳۶۶ بردستان مردم قدر شناس تشییع و در گلزار شهدای لنگرود بخاک سپرده شد.

خاطره از غلامرضا منصفی برادر شهید: در یکی از روزهایی که محمد رضا به مرخصی آمده بود به شوخی گفت: در منطقه شربت شهادت تمام شده و کپسول شهادت می دهند.

آخرین نامه شهید محمد رضا منصفی به برادرش غلامرضا :

بسمه تعالی
باسلام و عرض ادب خدمت برادرعزیزم غلامرضا
امیدوارم حالتان خوب باشد و زیر سایه ایزد منان روزهای خوشی را سپری کنی . باری اگر احوالی از برادرت بخواهی بد نیستم و همواره به دعاگوئی شما مشغولم.
برادرجان هروقت که بیاد شما می افتم و تک تک افراد خانه را بیاد می آورم ، وقتی بیاد شما می افتم غمی سراسر وجودم را فرا می گیرد چرا که من برایت برادر خوبی نبودم. یاد آن روز که می خواستی به جبهه بیایی افتادم. یادت هست چقدر مخالفت می کردم. خودم که به جبهه نمی رفتم دیگران را هم از رفتن به جبهه منع می کردم. اما حالا تُرا درک می کنم که چرا این همه مشتاق رفتن به جبهه بودی. خودم که هر وقت به مرخصی می آیم لفضاً می گویم مرخصی زود تمام شده، اما مرخصی هم که هستم تمام فکرم اینجاست که مرخصی زود تمام شود و به جبهه برگردم. غلامرضا ، هروقت که ترکش از بغل گوش رد شود و صدای سوت توپ را بشنوی، وقتی همرزمانت یکی یکی شهید شوند انسان فطرتاً بیاد مرگ می افتد در نتیجه مرگ انسان را بیاد خدا می اندازد و یاد خدا قلب سیاه انسان را شستشو می دهد. هرکس هم که در فکر خداوند و معنویات باشد طرفدار انقلاب خواهد بود ، پس انقلاب ما ، انقلاب خدایی است و افسوس که من هیچوقت از انقلاب طرفداری نکردم . و امیدوارم که بتوانم اشتباهات گذشته ام را جبران کنم و همچنین برادر خوبی برایت باشم.
برادر عزیزم ، رفتن ما به سنندج قطعی شده اما زمانش تا آخرای ماه معلوم می شود. که من در نامه های بعدیم حتماً برایتان خواهم نوشت.
غلامرضا حتماً‌ بازهم با دستهایت نرمش می کنی و با آن دستگاه بازی می کنی. امیدوارم که دستت هر چه زودتر خوب شود.
مثل اینکه نامه ام طولانی شده دیگر سرت را درد نمی آورم و شما را به خدای بزرگ می سپارم. در آخر سلام گرمم را به آقاجون و مامان و فاطی و اصغر و تمام خواهرها و دامادهایم برسان (می ترسم اسم بنویسم کاغذ کم بیاد)
منتظر جواب نامه ات هستم.
والسلام
محمدرضا منصفی ۲۶-۳-۱۳۶۶

photo_2015-09-10_22-45-21 photo_2015-09-10_22-45-27

تصویری از روز تشییع پیکر شهید محمدرضا منصفی ۵ اسفند ۱۳۶۶

photo_2015-09-10_22-48-05

photo_2015-09-10_22-46-21

2

نفر بالایی شهید محمد رضا منصفی، نفر پایینی غلامرضا منصفی

photo_2015-09-10_22-55-17