حجت‌الاسلام صادق مطهری در زمستان ۱۳۶۴ به منطقه جنگی جنوب کشور عزیمت نمود و در نخستین روز اسفند ۶۴ هنگام مراجعت به تهران که به اتفاق شهید محلاتی و دیگر همراهان او سوار بر هواپیما بودند در آسمان اهواز مورد اصابت راکت دشمن بعثی قرار گرفته و به درجه رفیع شهادت نایل آمد

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی لنگرخبر، طلبه شهید حجت‌الاسلام صادق مطهری در سال ۱۳۴۳ در یک خانواده مذهبی و کشاورز در روستای صیقل بنه از توابع شهرستان لنگرود پا به عرصه دنیا گذاشت. ولی از همان ابتدای کودکی علاقه‌ای وافر به خاندان نبوت داشت. با وجود مشکلات اقتصادی که خانواده‌اش با آن دست و پنجه نرم می‌کردند با زحمت توانست تا مقطع سوم راهنمائی ادامه تحصیل دهد.فردی مؤمن و معتقد به اسلام و پایبند به مسائل شرعی اسلام بود و همیشه جوانان را به فرامین اسلامی دعوت می‌کرد، از آنجائی که وی علاقه به جامعه روحانیت داشت در آزمون ورودی حوزه علمیه شرکت و در حوزه علمیه مفتح تهران مشغول به تحصیل گردید.
او عاشق امام بود و در خط ولایت گام برمی‌داشت و در تمام مجالس مذهبی و انجمن اسلامی با برادران همکاری می‌کرد. پس از مدتی تحصیل تصمیم گرفت که به سنت پیامبر (ص) گردن نهد و بدینسان بود که با جشنی مختصر و با حداقل امکانات زندگی مشترکش را با حقوق (شهریه) طلبگی شروع کرد، ولی ازدواج نتوانست او را از علاقه‌ای که به خدمتگزاری در راه اسلام و رسیدن به فیض شهادت بود باز دارد. وی در زمستان ۱۳۶۴ به منطقه جنگی جنوب کشور عزیمت نمود و در نخستین روز اسفند ۶۴ هنگام مراجعت به تهران که به اتفاق شهید محلاتی و دیگر همراهان او سوار بر هواپیما بودند در آسمان اهواز مورد اصابت راکت دشمن بعثی قرار گرفته و به درجه رفیع شهادت نایل آمد و پیکر مطهرش پس از تشییع در شهرستان لنگرود در جوار دیگر شهدای این شهرستان آرمید.

 

یکی از خاطرات ایشان از زبان حال مادر شهید:

یکی از روزها که ایشان به جبهه رفتند به پایشان یک خمپاره اصابت کرد ولی ایشان به کسی چیزی نگفتند. وقتی به خانه خواهرشان رفتند خواهر ایشان متوجه پایشان شد و از ناراحتی به ماردشان تلفنی خبر دادند مادرشان که بسیار ناراحتی می‌کردند زنگ زدند و با او صحبت کردند و با ناراحتی گفتند چه شده؟ چرا به من چیزی نگفته‌اید ایشان بسیار ناراحت شدند که نه چیز مهمی نیست و به کسی نگویید که من ناراحت می‌شوم برادران ما در جبهه خود را از دست می‌دهند پای ما که چیزی نیست در راه خدا و در راه اسلام ایشان همیشه به مادرشان می‌گفتند که من باید شهید شوم و تو نباید برایم گریه کنی همیشه علاقه داشت به درجه شهادت برسد.