آرزوهای صورتی سیل زده

۱۴۰۲/۰۶/۳۱ ۱۷:۱۲ چاپ کد خبر: 187362
دخترهای کوچولو با موهای پریشانشان خیره به دوچرخه های صورتی زیبایشان بودند که با هزار امید و آرزو و چندباری ناز و دلبری بالاخره بابا را راضی کرده بودند که برایشان بخرد اما سیل آن ها را از کار انداخته بود. ...

خبرگزاری فارس؛ فاطمه احمدی: زندگی صحنه پیکارها و مبارزه هاست. صحنه تجارب و اتفاق هاست. اتفاق هایی که گاه به شکست می انجامد و گاه به موفقیت می رسد. اگر این اتفاق ها از سوی خود آدمی باشد انتخاب است و اگر از جانب پروردگار، تقدیر و در هر تقدیر حکمتی نهفته است.

قطعا در اتفاقات طبیعی که خداوند بر زمین نازل می کند نیز حکمتی نهفته است که دیدن و فهمیدن و درک کردن آن حکمت گاه از دایره فهم آدمی خارج است و گاه با اندکی تفکر و بصیرت قابل لمس می شود.

زورآزمایی رودخانه کانرود

حالا اینجا، در سرزمین دیلمیان، درست حوالی جنگل های شمالی محل مبارزه میرزا، اندکی بالاتر از ماسال در حوالی چند رودخانه، باید دنبال حکمت خدا بگردیم. وقتی که از آسمان آبی فروفرستاد و حالا رودخانه خروشان این باران رحمت را در آغوش کشید و میل جدا شدن نداشت.

آستارا، یکی از شمالی ترین شهرستان های گیلان که در همسایگی جمهوری آذربایجان قرار دارد چند روزی است که در گیر و دار بارش سیل آسای باران و همت رودخانه برای نگه داشتن باران منجر به خسارت شده. تلاقی رود و باران و همتشان برای در کنار هم ماندن، هرچه در مسیرشان بود را از بین برد.

طغیان رودخانه، خانه های روستایی را که در مسیر رود بود به زیر آب برد. انگار رود داشت به زبان خودش با مردم سخن می گفت و زورآزمایی می کرد و محدوده حیاتش را به یغما می برد. برای ساکنین منطقه و مردم گیلان اتفاقی ترسناک بود.

اتومبیل های پارک شده با جریان آب به حرکت افتادند و منازلی که در پایین دست و نزدیکی رودخانه بودند در چند روستا از قبیل کانرود و سیبلی به زیر آب رفتند. اسباب و اثاثیه زندگانی مردم، خصوصا وسایل برقی به طور کل از کار افتاد.

 

کشت کیوی یکی از مرسوم ترین و پردرآمدترین محصولات کشاورزی برای  مردم آستارا است، اما بارش سیل آسای باران بیشتر باغات را دچار خسارت کرد. 
صبح زود وقتی به محل حادثه رسیدم، بسیاری از کارگران در حال خدمت بودند تا خسارات را جبران کنند و روستاهای آسیب دیده را از نو بسازند. مردم غالبا بیرون از خانه هایشان بودند. تردد در  برخی جاده ها و کوچه های روستا خصوصا در کانرود تقریبا غیر ممکن بود.

وسایل زندگی مردم توی حیاطشان بود و خانه ها یا آسیب دیده از سیل و یا خالی از هرگونه اسباب زندگی بود. یکی از اهالی می گفت تقریبا در این روستا 20 خانه دچار خسارت شدند. چشم هایم خیره به حادثه تلخی بود که پیش رویم بود که ناگهان کتاب های درسی گِلی که روی زمین افتاده بود توجهم را جلب کرد.

 

در انتظارِ مدرسه یا در تعجب سیل

داریم به اول مهر نزدیک می شویم و بچه های روستا نیز مهیای مدرسه رفتن می شوند. هفته آخر شهریور را به بازی با هم سالانشان می پرداختند تا از هفته آینده با دوستان جدیدی در پشت میز و نیمکت های چوبی مدرسه آشنا شوند. کیف و کفش و کتاب و دفتر تازه خریده بودند. یکشنبه شب وقتی داشتند به خواب می رفتند به امید صبح فردایی که توی کوچه دوستانشان را ملاقات کنند سر بر بالین گذاشته بودند و تصورش را نمی کردند که آب، این رحمت الهی تمامی وسایل مدرسه شان را نابود کند.

 

سیلی که محمدطاها را غافلگیر کرد

داشتم با خانم های محل صحبت می کردم که پسری با موهای قهوه ای زیبا و صورتی سرخ و سفید آمد کنارم ایستاد و شرح ماجرا داد. چهره ای زیبا و معصومانه داشت. معصومیتی کودکانه اما با صلابت کنار مادر ایستاده بود و به نظافت منزل می پرداخت. محمدطاها که برای رفتن به کلاس ششم آماده می شد در شب حادثه بیدار نبود. اتاقش در طبقه بالایی خانه قرار داشت. نمیدانم دیدن بهتر است یا ندیدن اما غافلگیری و وحشت صبحی که ببینی همه روستا را آب برده و حالا دنبال وسایل شخصی ات زیر آب باشی شاید وحشتناک تر باشد. محمدطاها می خندید و شوخی می کرد اما دلخوری و ناراحتی اش را زیر لبخندِ کودکانه اش مردانه مخفی می کرد. 

 

 

مرد کوچک آستارایی می گفت تمامی وسایل مدرسه برخی از بچه ها به زیر آب رفت. اسباب بازی هایی را نشانم داد که همه در گل و لایِ پس از سیل مدفون شده و برخی سالم مانده بودند. دفترهای رنگارنگی که قرار بود دختر همسایه توی آن ها نقاشی کند و در کلاس دیکته درگیر این باشد که «هـ دو چشم درست است» یا «ح جیمی» و یا شاید به قول امروزی ها باید « ه را اِ » خواند. محمدطاها می گفت: «این اسباب بازی ها و دفتر و کتاب ها مال دختر هاجرخاله است و الان رفته اند خانه دخترشان» و چقدر خوب که دختر هاجر خاله اینجا نیست تا ببیند تمام وسایلش توی کوچه مانده و بین گل ولای دارد از بین می رود.

 

آروزیی صورتی که سیل زد

کمی آن طرف تر تقریبا در حاشیه رودخانه که یکی از منازل به شدت دچار آسیب شده بود. آرزویی را دیدم که روی شن ها افتاده بود. یک آرزوی صورتیِ زیبا ! دخترهای کوچولویی که موهایشان روی شانه هایشان ریخته بود و فرصت شانه زدن موهایشان را در این گیر و دار نداشتند و یا شاید شانه هایشان را سیل برده بود. خیره به این آرزو ایستاده بودند. شاید داشتند به زبان ترکی می گفتند: «کاش حالا که همه چیز درهم شده می تونستیم بریم دوچرخه سواری» اما دوچرخه های صورتی زیبایشان که با هزار امید و آرزو و چندباری ناز و عشوه و دلبری بالاخره بابا را راضی کرده بودند که برایشان بخرد را سیل از کار انداخته بود. وسایل خاله بازیشان هم زیر گل مانده بود و حالا خودشان ...

 

 

حکمتِ همسایگی

نمی دانم چگونه باید حکمت اتفاقات این روزها را دریابم. اما به خوبی می دانم امید در این روزها بین مردم هست. مردم بین مردم هستند. قدم به قدم کوچه های کانرود شلوغ بود. از ابتدای صبح تا انتهای عصر همه توی کوچه و مسیر اصلی روستا بودند و  از هر فرصتی برای کمک به همسایه ها استفاده می کردند. مردم یکدیگر را تنها نمی گذاشتند و همینطور گروه های جهادی و مسؤولان. اما مهمترین کمک ها کمک همسایه ها است. چون وقتی برخی منازل زیر سیل رفتند به همسایگان خود پناه و غذا دادند و اینجا من به یک حکمت می رسم که چرا پیامبر مهربانی ها فرموده بود: «به من ایمان نیاورده است کسی که شب با شکم سیر بخوابد و  همسایه اش گرسنه باشد».

 

همرسانی کنید:

طراحی و پیاده سازی توسط: بیدسان